ارائه کننده کامل ترین و جدیدترین مطالب روز دنیای اینترنت
آدرس شما: 38.107.191.110 از کشور ایران
تبلیغات سایت
عروسک چهارم و شاهزاده – داستان کوتاه

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان [...]

ارسال کننده: admin    تاریخ ارسال: ۱۶ شهریور ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
نشانه های زن و شوهر! – داستان کوتاه

زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند! پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟ زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم ماموران مدرک خواستند، زن و مرد گفتند نداریم ! ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟! زن و مرد گفتند برای ثابت [...]

ارسال کننده: admin    تاریخ ارسال: ۱۵ شهریور ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
داستان دختری که خدا از او عکس می‌گرفت!

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد… دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود [...]

ارسال کننده: admin    تاریخ ارسال: ۲ شهریور ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
خراش عشق مادر

یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد. وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا [...]

ارسال کننده: admin    تاریخ ارسال: ۲۸ مرداد ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
از فرصت ها استفاده کنید! ( داستان کوتاه )

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد. وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم. سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را [...]

ارسال کننده: admin    تاریخ ارسال: ۲۵ مرداد ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
داستان کوتاه ” شرط عشق ” حتما بخوانید

  دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی [...]

ارسال کننده: lida    تاریخ ارسال: ۲۳ مرداد ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
هر چیزی را حکمتی است !!

پیله ابریشم : روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با [...]

ارسال کننده: asal    تاریخ ارسال: ۱۰ مرداد ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
داستان کوهنورد

داستان درباره کوهنوردى ست که مى خواست بلندترىن قله را فتح کند .بالاخره بعد از سالها آماده سازى خود، ماجراجو ىى اش را آغاز کرد.اما از آنجاىى که آوازه فتح قله را فقط براى خود مى خواست تصمىم گرفت به تنهاىى از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله کرد ،اما دىر [...]

ارسال کننده: admin    تاریخ ارسال: ۹ مرداد ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
فاصله قلب (داستان آموزنده)

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم. استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست [...]

ارسال کننده: admin    تاریخ ارسال: ۲۳ تیر ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
بلیط سیرک (داستان کوتاه)

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا [...]

ارسال کننده: admin    تاریخ ارسال: ۲۲ تیر ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
پادشاهی که خوشبخت نبود

روزگار قدیم، پادشاهی زندگی می کرد که در سرزمین خود همه چیز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چیزی که نداشت خوشبختی بود و با این که پادشاه کشور بزرگی بود به هیچ وجه احساس خوشبختی نمی کرد. پادشاه یکی از روزها تصمیم گرفت مأموران خود [...]

ارسال کننده: admin    تاریخ ارسال: ۳۰ خرداد ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
باغ انار

زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ میکردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدوداً ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، اکثراً فامیل های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه [...]

ارسال کننده: admin    تاریخ ارسال: ۱۶ خرداد ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
کمی بیشتر فکر کن (داستان کوتاه)

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته [...]

ارسال کننده: admin    تاریخ ارسال: ۱۰ خرداد ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
عر عر شیاد!!!

آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمو د . شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت : اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه های او را [...]

ارسال کننده: lida    تاریخ ارسال: ۲۷ فروردین ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
چرا والدین پیر میشوند

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت. کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام» رییس پرسید: «بابا خونس؟» صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله» ـ می تونم با [...]

ارسال کننده: lida    تاریخ ارسال: ۲۷ فروردین ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
حکایتی زیبا و خواندنی از راز عشق زمین…

زمین هر روز رازی از عشق به بهار می داد و می گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار. نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است. هر دانه رازی بود و [...]

ارسال کننده: lida    تاریخ ارسال: ۲۶ فروردین ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
چقدر ما کارمان را دوست داریم!

یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود، تعریف کرده است که: که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود. بی اختیار ایستادم. [...]

ارسال کننده: lida    تاریخ ارسال: ۲۶ فروردین ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
فکر می کردم تو بیداری!!!

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد [...]

ارسال کننده: lida    تاریخ ارسال: ۲۶ فروردین ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
هیچ کس به تنهایی وارد بهشت نخواهد شد

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: ‘خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ ‘، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک [...]

ارسال کننده: admin    تاریخ ارسال: ۲۰ فروردین ۱۳۸۹    موضوع: داستان کوتاه   
منوی اصلی سایت
صفحه اصلی پورتال
درخواست عضویت
تماس با مدیریت
چت و گفتگو
تالار و انجمن ها
فروشگاه اینترنتی
نمایش سایت مورد علاقه
دسته بندی موضوعات
مجله خبری
گالری عکس روز
عکس بازیگران
چهره ها و خبرها
بیوگرافی هنرمندان
فرهنگ و هنر
انواع فال
انواع طالع بینی
بازی آنلاین
طنز و سرگرمی
اس ام اس روز
دیدنی و شنیدنی
علمی و دانستنی ها
سینمای ایران و جهان
ویدیو های جالب
احکام
تیریپ لاو (عشق)
داستان کوتاه
خواستگاری و ازدواج
مدل لباس
مد ، آرایش و زیبایی
آرایشگری
زنان
مردان
خانه داری
خانه و خانواده
مسایل زناشویی
تغذیه
هنر آشپزی
خواص میوه ها
هنر شیرینی پزی
موبایل
نرم افزار
ترفند موبایل
ترفند کامپیوتر
فن آوری اطلاعات
آموزش طراحی وب
شعر و ادب
ورزش
حوادث
تاریخی
کودکان
مذهبی
کار و تجارت
اقتصادی
اجتماعی
روان شناسی
روش های موفیقت
پزشکی و سلامت

۱۳۸۹ © پورتال تفریحی و سرگرمی دنیا